یادش به خیر پاییز با آن طوفان برگ و رنگ که در پا و در دیده میکند.
امین جان دست مریزاد ! خیلی زیباست
سید امین غفاری[ ۲۸ آذر ۱۳۸۸ ]
امین جان ،
دمت گرم و نایت پرآهنگ باد .
جالب بود
زینب روستایی[ ۲۷ آذر ۱۳۸۸ ]
چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست/صبح دیدم که به اندازه یک ابر گریست/کاش از روز ازل دوست نمی داشتمت/زیر لب زمزمه می کرد و مرا می نگریست......
چقدر عکس غمناکی شده...مثل همیشه ساده و پر معنا و زیبااااااااااااا.....
تولد دوباره [ ۲۶ آذر ۱۳۸۸ ]
در کوچه های هراس/
ناآشنایی از غربت شبها می گوید/
از پناه و درمان می گوید/
از خویش و درون می گوید/
از خدا می گوید/
دریاب ای جسم تهی/
زاقیانوس آرام ازلی/
به خویش و خدایت برگرد/
از خود به درآی و همی ما شو/
به کدامین سوی راه گریزت هست ؟
این راه چه بسیار است/
این راه چه دشوار است/
هرگز نشوی خسته/
هرگز نگریز زین راه/
هر چند که مالامال است/
از جمع نامردان/
دختران دشت،دختران انتظارند. زندگی آنان جز انتظار، هیچ نیست. اما انتظار چه چیز؟ «انتظار پایان» در عمق روح خود، ایشان هیچ چیز را انتظار نمی کشند. آیا به انتظار پایان زندگی خویشند؟ در سرتا سر دشت، جز سکوت و فقر هیچ چیز حکومت نمی کند. اما سکوت همیشه در انتظار صداست. و دختران این انتظار بی انجام، در آن دشت بی کرانه به امید چیستند؟ آیا اصلاً امیدی دارند؟ نه ! دشت، بی کران و امید آنان تنگ؛ و در خلق و خوی تنگ خویش، آرزوی بی کران دارند؛ چرا که آرزو به هر اندازه که ناچیز باشد، چون به کرانه نرسد، بی کرانه می نماید.
آنان به جوانه های کوچکی می مانند که زیر زره آهنینی از تعصبات محبوسند. اگر از زیر این زره به در آیند، همه تمنّاها و توقعات بیدار می شود. به سان یال بلند اسبی وحشی که از نفس بادی عاصی آشفته شود. روی اخطار من با آن هاست...احمد شاملو
مهسا [ ۲۳ آذر ۱۳۸۸ ]
باران نباش تا با التماس به پنجره بکوبی تا نگاهت کنند..../
ابر باش تا با التماس نگاهت کنند تا بباری....
امین روشن افشار[ ۲۳ آذر ۱۳۸۸ ]
برگ زرد رنگ روی زمین است که غم تنها راه رفتن انسان را میفهمد.پس بگو غمت را به برگ سبز روی درخت تا زردتر از خورشید نشود.
این همه احساس .....ترکیب رنگی این عکس زیباست ولی یادت باشه ازابتذال دوری کن . عکس رو برای مجلات عشقی نگیر . وسعت دیدتو بهترکن
سعادت[ ۲۳ آذر ۱۳۸۸ ]
سلام عزیزم ، عکست عالیه و بنظر من برعکس نظر شاعر و بقیه منتقدان این خانم در حال سپری کردن ناب ترین، زیباترین و عاشقانه ترین لحظه زندگیش.
اتفاقا تضادش قشنگش کرده برعکس پارامترهای تنهایی که در این عکس است( درخت پاییزی، شب و سایه ) دختر در اوج شلوغی و سرمستی و خوشحالی بسر می بره.
امین جان عکست عالیه
سلام امین جان؛
باز هم یک کلام بیشتر ندارم که بگم
کلامی تکراری!!!
زیباست خیلی زیبا
مهران سوادکوهی[ ۲۳ آذر ۱۳۸۸ ]
دخترک تاریکی میبینم که معلومه ازش یه پسری رو سیاه بخت کرده حالا داره میره تو فکر یکی دیگه رو بد بخت کنه./
این برگ زرد ها هم همون پسرس که داره میرزه/
آخه
بیچاره پر پر شد پسرک طفلی
کامران[ ۲۳ آذر ۱۳۸۸ ]
پیش زمینه و پس زمینه عالی انتخاب شده آفرین.
نور خونیتون معرکهاس
شاگرد[ ۲۳ آذر ۱۳۸۸ ]
روزگارم سیاه / دلم خزان و پژمرده / سکوتی سرد و غم بار / در این آشفته بازار غمگین کسی صدای ما را نمی شنود؟!
سلام !
زیباست و متفاوت .
وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم ... وحشی وپرشور و شورانگیز بودم...
موفق باشی دوست عزیز!
آرش[ ۲۲ آذر ۱۳۸۸ ]
این بار عشق را برهنه کردیم / در شعر ، که ما را مجبور به سرودن می کرد / و واژه ها به قدر انتظارمان / اشک داشتند / بر مژگان خویش / و شاید این بار تکرار "تنهائی" بود / در خیابان بیگانه
دلم خسته است / نگاهم پژمرده / گونه هایم خیس / اشک هایم سیاه / انگار این جا صد سالی است باران در بغضهای آمیخته با لجنزار عصیانم فرو رفته و صدای حتی نم نم اش را کسی نشنیده / خبر از حال آسمان قلبم داری؟ / چند وقتی است سراغی نمی گیری
از ترکیب لذت بردم ولی حضور سایه زن به القای تصنعی بودن کار کمک کرده است.
باران [ ۲۲ آذر ۱۳۸۸ ]
کاش چون پاییز بودم/
کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم/
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم/
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد/
آفتاب دیدگانم سرد میشد/
آسمان سینهام پردرد میشد/
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ میزد/
اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ میزد/
وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم/
وحشی و پرشور و رنگآمیز بودم/
شاعری در چشم من میخواند شعری آسمانی/
در کنار قلب عاشق شعله میزد/
در شرار آتش دردی نهانی/
نغمهی من.../
همچو آوای نسیم پر شکسته/
عطر غم میریخت بر دلهای خسته/
پیش رویم چهرهی تلخ زمستان جوانی/
پشت سر آشوب تابستان عشقی ناگهانی/
سینهام منزلگه اندوه و درد و بدگمانی/
کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم./
"باز هم از فروغ "
در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ /
از هزیمت رفته در دریای مرگ /
آن خزان نزد خدا نفس و هواست /
عقل و جان عین بهارست و بقاست /
عاشقی زین هر دو حالت برترست /
بی بهار و بی خزان سبز و ترست /
135618
مسئولیت محتوای این فتوبلاگ، بر عهده نویسنده و صاحب آن است و استفاده از مطالب و عکسها، در نشریات چاپی و اینترنتی ممنوع است.
یادش به خیر پاییز با آن طوفان برگ و رنگ که در پا و در دیده میکند. امین جان دست مریزاد ! خیلی زیباست
امین جان ، دمت گرم و نایت پرآهنگ باد . جالب بود
چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست/صبح دیدم که به اندازه یک ابر گریست/کاش از روز ازل دوست نمی داشتمت/زیر لب زمزمه می کرد و مرا می نگریست...... چقدر عکس غمناکی شده...مثل همیشه ساده و پر معنا و زیبااااااااااااا.....
در کوچه های هراس/ ناآشنایی از غربت شبها می گوید/ از پناه و درمان می گوید/ از خویش و درون می گوید/ از خدا می گوید/ دریاب ای جسم تهی/ زاقیانوس آرام ازلی/ به خویش و خدایت برگرد/ از خود به درآی و همی ما شو/ به کدامین سوی راه گریزت هست ؟ این راه چه بسیار است/ این راه چه دشوار است/ هرگز نشوی خسته/ هرگز نگریز زین راه/ هر چند که مالامال است/ از جمع نامردان/
دختران دشت،دختران انتظارند. زندگی آنان جز انتظار، هیچ نیست. اما انتظار چه چیز؟ «انتظار پایان» در عمق روح خود، ایشان هیچ چیز را انتظار نمی کشند. آیا به انتظار پایان زندگی خویشند؟ در سرتا سر دشت، جز سکوت و فقر هیچ چیز حکومت نمی کند. اما سکوت همیشه در انتظار صداست. و دختران این انتظار بی انجام، در آن دشت بی کرانه به امید چیستند؟ آیا اصلاً امیدی دارند؟ نه ! دشت، بی کران و امید آنان تنگ؛ و در خلق و خوی تنگ خویش، آرزوی بی کران دارند؛ چرا که آرزو به هر اندازه که ناچیز باشد، چون به کرانه نرسد، بی کرانه می نماید. آنان به جوانه های کوچکی می مانند که زیر زره آهنینی از تعصبات محبوسند. اگر از زیر این زره به در آیند، همه تمنّاها و توقعات بیدار می شود. به سان یال بلند اسبی وحشی که از نفس بادی عاصی آشفته شود. روی اخطار من با آن هاست...احمد شاملو
باران نباش تا با التماس به پنجره بکوبی تا نگاهت کنند..../ ابر باش تا با التماس نگاهت کنند تا بباری....
برگ زرد رنگ روی زمین است که غم تنها راه رفتن انسان را میفهمد.پس بگو غمت را به برگ سبز روی درخت تا زردتر از خورشید نشود.
سکوت.
"من" این سایه هستم با همین حس و حال و سکوت و سردی و ...
حس خوبی داره، کارت هم عالیه
این عکس فوق العاده است ممنون
این همه احساس .....ترکیب رنگی این عکس زیباست ولی یادت باشه ازابتذال دوری کن . عکس رو برای مجلات عشقی نگیر . وسعت دیدتو بهترکن
سلام عزیزم ، عکست عالیه و بنظر من برعکس نظر شاعر و بقیه منتقدان این خانم در حال سپری کردن ناب ترین، زیباترین و عاشقانه ترین لحظه زندگیش. اتفاقا تضادش قشنگش کرده برعکس پارامترهای تنهایی که در این عکس است( درخت پاییزی، شب و سایه ) دختر در اوج شلوغی و سرمستی و خوشحالی بسر می بره. امین جان عکست عالیه
سلام امین جان؛ باز هم یک کلام بیشتر ندارم که بگم کلامی تکراری!!! زیباست خیلی زیبا
دخترک تاریکی میبینم که معلومه ازش یه پسری رو سیاه بخت کرده حالا داره میره تو فکر یکی دیگه رو بد بخت کنه./ این برگ زرد ها هم همون پسرس که داره میرزه/ آخه بیچاره پر پر شد پسرک طفلی
پیش زمینه و پس زمینه عالی انتخاب شده آفرین. نور خونیتون معرکهاس
روزگارم سیاه / دلم خزان و پژمرده / سکوتی سرد و غم بار / در این آشفته بازار غمگین کسی صدای ما را نمی شنود؟!
زیباست. به نظرم اون نورها هم یه جوری خاصش کرده . مرسی
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در اغوش پست خاک دارد!!
کاش به قول قیصر اگر سراپا اگر زرد و پژمرده شده باشی ولی دل به پاییز نداده باشی .
سلام ! زیباست و متفاوت . وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم ... وحشی وپرشور و شورانگیز بودم... موفق باشی دوست عزیز!
این بار عشق را برهنه کردیم / در شعر ، که ما را مجبور به سرودن می کرد / و واژه ها به قدر انتظارمان / اشک داشتند / بر مژگان خویش / و شاید این بار تکرار "تنهائی" بود / در خیابان بیگانه
خیلی هنری شده و گویا (با ترکیب پاییز و تنهایی).
و چقدر هم تنهاست، خیلی خوب بود
ایول ....از بین اون چند فریم، فریم خوبی رو انتخاب کردی.....من اون بوکه ها رو تو بکراند خیلی دوست دارم.
دلم خسته است / نگاهم پژمرده / گونه هایم خیس / اشک هایم سیاه / انگار این جا صد سالی است باران در بغضهای آمیخته با لجنزار عصیانم فرو رفته و صدای حتی نم نم اش را کسی نشنیده / خبر از حال آسمان قلبم داری؟ / چند وقتی است سراغی نمی گیری
خدا نکنه عشقت پاییزی بشه
از ترکیب لذت بردم ولی حضور سایه زن به القای تصنعی بودن کار کمک کرده است.
کاش چون پاییز بودم/ کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم/ کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم/ برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد/ آفتاب دیدگانم سرد میشد/ آسمان سینهام پردرد میشد/ ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ میزد/ اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ میزد/ وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم/ وحشی و پرشور و رنگآمیز بودم/ شاعری در چشم من میخواند شعری آسمانی/ در کنار قلب عاشق شعله میزد/ در شرار آتش دردی نهانی/ نغمهی من.../ همچو آوای نسیم پر شکسته/ عطر غم میریخت بر دلهای خسته/ پیش رویم چهرهی تلخ زمستان جوانی/ پشت سر آشوب تابستان عشقی ناگهانی/ سینهام منزلگه اندوه و درد و بدگمانی/ کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم./ "باز هم از فروغ "
در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ / از هزیمت رفته در دریای مرگ / آن خزان نزد خدا نفس و هواست / عقل و جان عین بهارست و بقاست / عاشقی زین هر دو حالت برترست / بی بهار و بی خزان سبز و ترست /