۰۸ آذر ۱۳۸۸ خیسی ِ خیال این ابرها
 

 

 

سال هاست

 

سال هاست خیسی ِ خیال این ابرها

 

برای هر که

 

از گریه های گمان من است

 

گریه های پنهان پشت پرچین پلک های من

 

 

"مهین دوات‌گر"

 

ابراهیم [ ۲۹ دى ۱۳۸۸ ]

تشنگی زمین،بارش بارن ،فرار از تنهایی،به دنبال حامی و...پای بر پله صعود . عکس همیشه زیباست


فروغ کریمی [ ۰۱ دى ۱۳۸۸ ]

من عاشق ابر و بارونم، اگه حتی جایی که دوست نداشته باشم،ولی بارون و ابر باشه بازم دوسش دارم. پله هاش کثیفه ولی ازش معلومه بارونه قشنگیه! دستت دردنکنه عاااااااااااااالییییییییه


آرش [ ۲۸ آذر ۱۳۸۸ ]

قشنگه حس خوبی داره


کیوان تیموری [ ۱۵ آذر ۱۳۸۸ ]

سلام آقای نظری، خیلی قشنگ دراومده ... لب کارون چه ها که نمیکنید ....... مرسی


امیر کردونی [ ۱۳ آذر ۱۳۸۸ ]

من این عکسو خیلی دوست دارم نه به خاطر اون زن با چتر به خاطر اون آسمون ابری با پله های کثیف و ترک خورده


tima [ ۱۲ آذر ۱۳۸۸ ]

سلام ، بعد مدتها دوباره وبلاگتون دیدم جالب بود.........


سیده زبیده حسینی [ ۱۱ آذر ۱۳۸۸ ]

بانویی که زیر باران بلند مانده است./ و بارها به مردی که نامَش را نمی‌دانست، گفته ست:/ چرا چتر ؟/ چرا فرار؟/ تنها آدم‌های آهنی زیر باران زنگ می‌زنند.../ .... عکس زیبایی ست مثل همیشه ..../ ..بغض ابر را که دیده ام بارانی شدم.../ شاد باشی دوست عزیز!


ماه ونخل [ ۱۱ آذر ۱۳۸۸ ]

این پله ها سیاهند/این پله ها رنگ شده اند/مثل حرفهای دروغ وشاد/اما سیاهند/کسی بالا نمی رود/همیشه پایین می اییم/پایین آمدن آسانتر است/این پله ها خیس و سیاهند/وچتر ها چه بیهوده باز می شوند/ شاید از روی عادت/از وقتی تورا دیدم لمس باران را دوست دارم/واگر چتری را باز کنم می خواهم خانه هایش کمی باران بخورند/ تو همیشه نگران آسمان بودی/ چیزی نشده/فقط کمی دلش گرفته است/همین که پیراهنم را خیس کند از گریه هایش/خوب می شود/آبی می شود/مهربان می شود/ و باز دوباره میدرخشد


مهتاب [ ۱۰ آذر ۱۳۸۸ ]

رفتم تا آخر دنیا و برگشتم/ هوا خوب بود/ باد هم می‏وزید/ طوفان شد/ برگشتم وسط دنیا/ باد نمی‏آمد/ تو می‏آمدی/ روی ابرها راه می‏رفتی/ و امروز فرداست که خاک تمام شود و خدا ببارد/ تا آخر دنیا راه زیاد نیست/ فردا راه می‏افتیم /


عادل رضاپور [ ۱۰ آذر ۱۳۸۸ ]

زیباست ولی کدره، تو عکست عمق میدان رو خیلی خوب نشون دادی حرکت موازی سوژه و شیبی که نگاه رو مکشه به آسمون و خط افق رو نشونمون میده در حقیقت ترکیب بندی رو رعایت کردی ولی روی پله پنچم از پایین روی دیوار یه لکه دیده میشه که نمیدونم از لنزه یا نور افتاد البته این عکس رو فکر اتفاقی گرفتی وقتی داشتی از اونجا رد میشدی و مثل همیشه دوربینت آماده شکار تا دیدی رو هوا زدیش


قاصدکی که با فوت آدما نمیره [ ۰۹ آذر ۱۳۸۸ ]

تو از زخم عکس میگیری؟ نسیم وار عبور می کنی از سرزمین های دوردست و عطر تمام قصه ها را می ریزی در کوله بار دوربینت تا برسانی مژده رهایی چند پرنده را از قفس / جهان خلاصه می شود در لنز دوربین تو / بلندترین قله روزگار نصیبتان و ما به تماشای شمایم /خیلی قشنگ بود البته منظورم منظره رودخونه کارونه/


صندوقچه [ ۰۹ آذر ۱۳۸۸ ]

عکس زیبایی شده اما بارونش معلوم نیست


مریم [ ۰۹ آذر ۱۳۸۸ ]

قشنگه ولی کثیفیه پله ها خیلی تو ذوق می زنه!


جلیل...! [ ۰۹ آذر ۱۳۸۸ ]

نه، آقا! ما حرف نمی‌زنیم. ما که با گفتن رسوانامه خود نمی‌توانیم چیزی را عوض کنیم، خفه خون بگیریم بهتر است. اما آقا! در کنار این پله‌ها هم در یک شب دم کرده شرجی سگی ما...


هاجر [ ۰۹ آذر ۱۳۸۸ ]

سلام وسپاس.../ ببینید درباره این تصویر می شود خیلی حرف زد-البته از جنس حرفهای خودمان -اما خب حیف است که این تصویر را توضیح داد و آسمان و ریسمانش را به هم بافت!زاویه به بهترین شکل انتخابتان کرده است و می شود...موفق تر باشید


آرش [ ۰۸ آذر ۱۳۸۸ ]

بسیار زیبا ... آفرین


soudabe karimi [ ۰۸ آذر ۱۳۸۸ ]

عکس گرافیکی و قشنگی.شاد باشید


هادی جعفرزاده [ ۰۸ آذر ۱۳۸۸ ]

کاش نامه را به خط گریه می نوشتم ، "ری را"...


شاگرد [ ۰۸ آذر ۱۳۸۸ ]

دلم باران میخواهد..... تنهایی زیر باران قدم بزنم و اصلا به این فکر نکنم که آیا آسمان به خاطر من می گریدیا به خاطر ...............


سعادت [ ۰۸ آذر ۱۳۸۸ ]

امین خیلی قشنگه


افسانه باورصاد [ ۰۸ آذر ۱۳۸۸ ]

تا حالا این پله‌ها رو شمرده‌اید؟ پله‌های کنار پل سفید، وقتی تنهایی ازشون بالا می‌رین. وقتی تنهایی ازشون پایین میاین.


باران [ ۰۸ آذر ۱۳۸۸ ]

خوابهایت را می بینم / هر شب/ که پشت لبخندهایت اشک می ریزی / گریه هایت / بیدارم می کند / می زنم بیرون / خیابانها را می گردم زیر باران / تا صبح برمی گردم / بالشم هنوز خیس است / دیشب تو جای من خوابیده بودی ؟؟!!/( مهرداد نصرتی )


یه دوست [ ۰۸ آذر ۱۳۸۸ ]

ببار ای آسمان که عقده هایت را در پشت آبروانت پنهان می داری / ببار که دلم بدجور تنگ است / تنگ چشمانی که همیشه آمدنم را انتظار می کشیدند/ آن روزها/ روزهای نمناک از عطر تن دوستی ها / ترنم نگاهت را هرگز بر نمی کشیدی/


امیر خان‌زاده [ ۰۸ آذر ۱۳۸۸ ]

چتری برای تو و من / در کنار آشیانه ای که خاطرات ما آن را خواهد ساخت / در پرچین آلونکمان بوستانی مملو از گل های تازه ای/ که با تولد سحرگاه و با تبسم هر نسیم شبنم هایشان را بر دفتر زندگی ما می پراکنند /ترسیم می کنیم/ اما حالا که تو نیستی / تنها / در خیابان هایی که / باران خیسشان کرده / تنها و تنها/ قدم برمی دارم / و جای دستان تو را بر تنه این چتر خالی گذاشته ام تا شاید روزی با هم در زیر همین چتر قدم های استوار زندگی را برداریم/


شاهد [ ۰۸ آذر ۱۳۸۸ ]

چترم را می بندم ...زیر باران اما دوستی انگار به پایان رسیده است...سهراب جایت خالی نیست...


مهین دوات گر [ ۰۸ آذر ۱۳۸۸ ]

ابرهای غلط انداز!


محمد امین صالحی نژاد [ ۰۸ آذر ۱۳۸۸ ]

نمی دانم چرا وقتی باران می بارد شیشه عینکم از تو خیس می شود...


نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی : Security Code :
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
134034