خستهام "ریرا"
میآیی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است
باران هم که بیاید
هی خیس از خندههای دور از آدمی، میخندیم،
بعد هم به راهی میرویم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمیآید
کاری به کار ما ندارند
وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی که بر آن بلندیِ بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید.
با آن که میترسم
با آن که سخت مضطربم،
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد.
سلام..... ........ به من حس خوبی داد. ممنونم...
منتظر همین روزام! عکس فوق العاده ایه
عاشق "ری را" هستم!!!!!!!!!!!!!
برایم زیباست که به زنان وکودکان بیشترتوجه داری انگارازمردان ودنیایی مردانه گریزانی نمی خواهی ببینی وگذرمیکنی مردان دردیدشمابیرحم هستند . مثل شکارچیهای قصه های دوران کودکی .
تو از زخم عکس میگیری؟ نسیم وار عبور می کنی از سرزمین های دوردست و عطر تمام قصه ها را می ریزی در کوله بار /دوربینت تا برسانی مژده رهایی چند پرنده را از قفس / جهان خلاصه می شود در لنز دوربین تو / بلندترین قله روزگار نصیبتان و ما به تماشای شمایم خیلی قشنگ بود البته منظورم منظره /رودخونه کارونه/
:) خوب بید
پس از مدتها دوباره سلام . در میانه بیابان هم رهایشان نمیکنی ؟
این از اون عکس های امین نظری ایه. اگه بین هزار تا عکس بذارنش می گم عکسه امینه
با آن که میترسم / با آن که سخت مضطربم، باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد.
اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت/ کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم / کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب/ ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم/ مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم / چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم / چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم / چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم / بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم / ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم/
بچگی هامان یادت هست باران که می بارید می پیچیدیم میان چادر مادر و چه کیف می کردیم که انگار در پناه او دیگر هیچ وقت خیس نمی شویم پیدا نمی شویم
گونهای دیگر از بودن را برنمیتابیم. کاش در پایان سفر تمام میشدیم.
امیر خیلی خوب گفته "تیرهای بی حس برق نظاره گرند..." شده مستند خلاقانه! ایول امین.
در وفای عاشقی ها بی گمان تاخیر کردند- مثل بغضی کهنه روحی زنده را تسخیر کردند/ ساده ساده شاخه ی سبز درختی را شکستند- سیب سرخ ناز را همصحبت شمشیر کردند/ روزهای بی مروت مرگبار و تند و وحشی- کام خود را در مسیر هرچه شیون سیر کردند/ فصل خوبی طی شد و زهر توهم ریخت بر خاک- عده ای در مهربانی های حالا دیر کردند/ عده ای وقتی که بیشه پشت ابر حیله گم شد- در سکوتی پر حقیقت خویشتن را شیر کردند/ گرچه طعم آشنایی داشت تیغ حرف هاشان- لحظه ها را با سکوت و عربده تکثیر کردند/ (شعر از مصطفی کارگر)
وای از دست این تیرهای چراغ برق ...
عکسی در خور و زیباست... پیروز باشی
دلم گهگاه پرپر میشود/ یک چیز دیگر میشود/ حالی به حالی میشود، از خویش خالی میشود/ دلم می خواهد عصیانگر شود می گوید ابله! این همه افسونگری تا کی؟/ حساب و احتیاط و حیله و سوداگری تا کی؟/ زمان پَر کشیدن شد. بپّر آخر. این خری تا کی؟/ نمی دانم، نمی دانم،/ تمام عمر ما طی شد به ماندن ها و در فرسایش و تکرار، کف کردن/ وِ از بیم مبادا، روز بادا را تلف کردن/ دلم گهگاه پُر میشود از غصه حق دارد/ و باید عاقبت من را به دست عدل بسپارد.
سلام، عکست مثل همیشه زیباست اما انتخاب خوب شعر دلیل اصلی تشکر منه موفقیت اخیرت رو هم بت تبریک میگم. خدا قوت
سلام و سپاس.../ ترکیب خطوط عمودی و افقی در این تصویر چشم نواز و گیراست.هر چند آدم سردش می شود اما باز غبطه می خورم به حس رها بودنی که این تصویر منعکس می کند.چه تصویر خوشبختی ! چقدر خوب است که این دو دارند از کادر بیرون می زنند! اصلن از هر طرف کادر که بیرون بزنی خوب است! اصلن هر وقت از هر طرف کادر بیرون بزنی خوب است !
دستهای تو .................../ در میان من و تو فاصله هاست/ گاه می اندیشم /می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری/ تو توانایی بخشش داری/ دست های تو توانایی آن را دارد/ که مرا زندگانی بخشد/ چشم های تو به من می بخشد/ شور عشق و مستی/ و تو چون مصرع شعری زیبا/ سطر برجسته ای از زندگی من هستی/ دفتر عمر مرا/ با وجود تو شکوهی دیگر/ رونقی دیگر هست/ می توانی تو به من/ زندگانی بخشی/ یا بگیری از من/ آنچه را می بخشی!!
بسیار متناسبه
سبزه و خاک باران زده / با نسیمی که شادمانه می وزد / با نوایی که پرنده از دور سر می دهد / من و تو / در کنار هم / آرام / راه بر گیریم / خواهمت برد تا افق های دور/ خواهمت خواند با چشمانی که عجیب گریان است / تا بگویم / از چرا/ این همه روز / این همه ماه و این همه سال / ترک منزلت کرده بودی/ هان؟
سلام ، خیلی هم خوبه موفق باشی. بیا یه سری هم به ما بزن
تیرهای بی حس برق نظاره گرند/ آن دو یکی اند/ نمیتوان جدا کرد............/ مرسی امین جان