شاهزاده ی رویا هایم بود
دختری که لباس های کهنه و
صورت رنگ پریده و
هراس دائم از دیر رسیدن به خانه
ذره ای از زیبایی اش نمی کاست
پریزاد خواب ها و خاطره هایم بود
دختری که کمتر از پنج کلاس درس خواندنش
ذره ای از فصاحت چشم هاش
به وقت ابراز عشق نمی کاست
دختری که خدمتکار خانه ی کارمندی عالی رتبه
- در شهر کوچک ما بود
و پیش از دومین بهار آشنایی مان
همراه خانواده ی ارباب
- به شهر دیگری کوچ کرد
و شعرهای مرا
در جستجوی کوچکترین نشانه ی از خود
سرگردان کرد
حافظ موسوی
136186
مسئولیت محتوای این فتوبلاگ، بر عهده نویسنده و صاحب آن است و استفاده از مطالب و عکسها، در نشریات چاپی و اینترنتی ممنوع است.
سلام فقط خواستم بگویم من ازاین عکس میترسم فکرمیکنم این گلدونایه روزی پایین میافتند
عالی بود ولی اونجا کجاست؟
من بیننده از دیدن این عکس خیلی لذت بردم شما که عکاسش هستین چقد حال کردین؟؟
اگر بریم داخل برامون چای میریزه.
سلام خسته نباشید، زیباست عکسی پر از زندگی
خوب نگاه کن/ دستهایم را/ میان سادگی/ همین گلدانها/ کاشتهام/ میشنوی/ حرفهای واضح و آرام چشم این پنجرهها را؟/ چقدر آبیاند/ وقتی که از زندگی حرف میزنند/ باز عریان شده بیریاییام / مقابل چشمان/ گاه بازیگوشت.
ساده اما پر از زیبایی رویا گونه، عکس تو مثل شاهزاده رویاهای شاعر...
آفرین... این عکسو ، توو همون سفری که با هم رفتیم گرفتی؟
وااااایییی... آقای نظری چه عکسی... چه عکسی! کلی ذوق کردم! دقت کردین گلها توی قوطیهای حلبی چقدر قشنگتر از گلدونای هزاررنگه؟ چقدر آدمو هوایی میکنه این عکس... سفر، طبیعت، روستا، سادگی، زیبایی، ژرفا. راستی اینجا کجاست؟
او در خانه ای زندگی می کند که پنجره هایش آبی، گلهایش قرمز و درختانش سبز است !
گلدانها. گدانهای روشن. گلدانهای خاطره. گلدانهای رابطه. گلدانهایی که هزار آه را تاب آوردهاند... و نشای هزار نهال دلواپسی در لحظه. کاش نامه را به خط گریه مینوشتم ری را!
سلام دوست عزیز! عکس فوق العاده ایست. در عین سادگی زیباست.. و جذاب ... و از شعر دلنشینی که انتخاب کرده اید ممنون . لذت وافر بردم . موفق باشی .
سلام استاد؛ سعی میکنم تمامی عکس هایت برای یادگاری ذخیره کنم تا روزی به بالم که این عکس های استاد من هستند . خیلی مخلصیم
سلام امین، عکس قشنگه ولی.............. بعد به خودت میگم!!!!!
آب از دیار دریا،/ با مهر مادرانه،/ آهنگ خاک می کرد !/ برگرد خاک میگشت/ گرد ملال او را/ از چهره پاک می کرد،/ از خاکیان، ندانم ساحل به او چه می گفت/ کان موج ناز پرورد،/ سر را به سنگ می زد/ خود را هلاک می کرد !
چقدر این عکس دلنشین است، قبل از اینکه شعر را بخوانم فقط حس شادی داشت اما حالا کمی هم حس دلتنگی را می توان حس کرد.
سلام، قریحم امروز خشک شده تراوشش نمیاد!!! پس تا عکس بعدی که ببینم حوصله نظر دادن دارم یا نه.
این همه زیبایی در یک کادر ... برای این عکست فقط میتونم بگم : آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری ...
اگر به چشمان پریزاد خاطره هایم/ عشق همچو شبنمهای نورسیده به باغ آشنایی/ خودنمایی می کرد / هرگزم مجال آن نبود که بعد رفتنش لحظه ای در خیال خویش بیارامم/ دانه های دوستی را به زمینی که فکر می کردم تنها باغبانش خواهم بود هدیه می کردم / غافل از این که روزی این باغ ، باغبان دیگری اختیار خواهد کرد/ نمی دانم شاید توان ماندن و صبوری اش نبود/ اما ای کاش عشق را همانگونه که از زلالی اشک چشمانش هماره می یافتم / تنها یک بار / در نگاه های خسته از لحظه های بی پناهی ام در می یافت/
عالی بود...رنگها.....گلها......آبیها......ودختر قصهی تو