آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های بادبادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
"فروغ"
136070
مسئولیت محتوای این فتوبلاگ، بر عهده نویسنده و صاحب آن است و استفاده از مطالب و عکسها، در نشریات چاپی و اینترنتی ممنوع است.
کاش یادت نرود روی آن نقطه پررنگ بزرگ بین ناباوری آدم ها یک نفرمی خواهد با تو تنها باشد؛ نکند کنج هیاهو بروم از یادت ... !!!
سلام امین جان همیشه حس کنم/پشت دیوار کسی هست / که تو را می پاید/ مثل یک عکاس/ مثل یک مرد، شاید هم درخت /پشت این شاخه هاقلب ها می تپند/ احساس ها جاری می شوند / و زندگی با همه تلخی هابه تو می خندد/ سبز سبز مثل شاخه های سبز در عکس
سوژه & اجرا و شعر بی نظیر بود مرسی
امین............... :-) سپاس.
عکس خوبیست .متاسفم که به همین اکتفا می کنم .شاید حرفهای من هم در پشت شاخه ها پنهان شده باشد.
...ای دوست../ این روزها../ با هرکه دوست می شوم احساس می کنم../ آنقدر د وست بوده ایم که دیگر../ وقت خیانت است../ انبوه غم حریم و حرمت خود را../ از دست داده است../ دیریست هیچ کار ندارم../ مانند یک وزیر../ وقتی که هیچ کار نداری../ تو هیچ کاره ای../ من هیچ کاره ام : یعنی که شاعرم../ گیرم از این کنایه هیچ نفهمی...
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز./. چه توان کرد که سعی من ودل باطل بود
دوش حرم نفسهایت بادبان کشتی روحم را نوازش کرد، گرمای داشتنت فانوس نگاهم را روشن کرد و مرا رساند به امکان پیمودن راهی تا همیشه آرام تا همیشه آبی، راهی تا مقصود راهی تا معبود.....
تو به من خندیدی../ و نمی دانستی../ من به چه دلهره از باغچه همسایه../ سیب را دزدیدم../ باغبان از پی من تند دوید../ سیب را دست تو دید../ غضب آلوده به من کرد نگاه../ سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک../ و تو رفتی و هنوز،../ سالها هست که در گوش من آرام، آرام../ خش خش گام تو تکرار کنان،../ میدهد آزارم../ و من اندیشه کنان../ غرق این پندارم../ که چرا، ../ - خانه کوچک ما../ سیب نداشت../
اگر عشق خود علت اصلی است/ چرا بحث معلول و علت کنیم؟/ بیایید تا عین عینالقضات/ میان دل و دین قضاوت کنیم
بسیار زیباست... از نوع ایرانیش که همه چیز در پستو باید نهان باشد...
عجب بگم، بگم! بگم یا نگم!؟
آنکه با زندگی میسازد زندگی را میبازد... با زندگی نساز...! زندگی را بساز...!
همیشه در اتاق بغلی کسی هست. پس پاس بداریم لحظه های خوب با هم بودن را.
شانس آوردید که پیر بودن مرد از دستهایش معلوم است وگرنه چه حالی میکردیم ! آقای جعفری هم با این سنشون!بزنم به تخته چه خوب جوون بودنشون رو حفظ کردن
یعنی دیگه بر نمیگردند؟
چه عکس خوشگلی
دور از چشم خدا؛ کاش میشد دور از چشم خدا در کوچه باغهای وسوسه پرسه زد و از هر چه میوه ممنوعه خورد. کاش میشد دور از چشم خدا به اتاقهای تاریک رفت و دست کشید بر هر چه حدس و گمان و احتمال. دور از چشم خدا؛ کاش میشد دور از چشم خدا گریخت به ناکجاآباد با هر که طوبا، با هر که اسما، با هر که هر کجا. آه! کاش میشد اندکی ـ آه فقط اندکی ـ دور از چشم خدا کاش میشد... آه!