حالمان بد نیست غم کم میخوریم...کم که نه هر روز کم کم میخوریم...آب میخواهم سرابم میدهند...عشق میورزم عذابم میدهند...خود نمیدانم کجا رفتم به خواب...از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟...خنجری بر قلب بیمارم زدند...بی گناهی بودم و دارم زدند...دشنه ای نامرد بر پشتم نشست...از غم نامردمی پشتم شکست...سنگ را بستند و سگ آزاد شد...یک شبه بیداد آمد داد شد...عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام...تیشه زد بر ریشه اندیشه ام...عشق اگر اینست مرتد میشوم...خوب اگر اینست من بد میشوم...بس کن ای دل نابسامانی بس است...کافرم دیگر مسلمانی بس است...در میان خلق سردرگم شدم...عاقبت عالوده مردم شدم...بعد از این با بی کسی خو میکنم...هرچه در دل داشتم رو میکنم...نیستم از مردم خنجر بدست...بت پرستم بت پرستم بت پرست...بت پرستم بت پرستی کار ماست...چشم مستی تحفه بازار ماست...درد میبارد چو لب تر میکنم...طالعم شوم است باور میکنم...من که با دریا تلاطم کرده ام...راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟...قفل غم بر درب سلولم مزن...من خودم خوشباورم گولم مزن...من نمیگویم که خاموشم مکن...من نمیگویم فراموشم مکن...من نمیگویم که بامن یار باش...من نمیگویم مرا غم خوار باش...من نمیگویم دگر گفتن بس است...گفتن اما هیچ نشنفتن بس است...روزگارت باد شیرین شاد باش...دست کم یک شب تو هم فرهاد باش...آه در شهر شما یاری نبود...قصه هایم را خریداری نبود...وای رسم شهرتان بیداد بود...شهرتان از خون ما آباد بود...از در و دیوارتان خون می چکد...خون من،فرهاد،مجنون میچکد...خسته ام از قصه های شوم تان...خسته از همدردی مسموم تان...اینهمه خنجر دل کس خون نشد...این همه لیلی کسی مجنون نشد...آسمان خالی شد از فریادتان...بیستون در حسرت فرهادتان...کوه کندن گر نباشد پیشه ام...بویی از فرهاد دارد تیشه ام...عشق از من دور و پایم لنگ بود...قیمتش بسیار و دستم تنگ بود...گر نرفتم هر دو پایم خسته بود...تیشه گر افتاد دستم بسته بود...هیچ کس دست مرا وا کرد؟نه...فکر دست تنگ مارا کرد؟نه...هیچ کس از حال ما پرسید؟نه...هیچ کس اندوه مارا دید؟نه...هیچ کس اشکی برای ما نریخت...هر که با ما بود از ما میگریخت...گاه بر روی زمین زل میزنم...گاه بر حافظ تفعل میزنم...حافظ دیوانه فالم را گرفت...یک غزل آمد که حالم را گرفت...ما ز یاران چشم یاری داشتیم...خود غلط بود آنچه می انگاشتیم(حمید رجایی)
سلام
وقتی عکس را دیدم به این فکر افتادم
که چه دلخوشکنکی تو زندگی دارند ؟
و چه غصه ی ترقی؟
خنده ی شیرینی بود و شرمی که گفتید هم در ان هست
زیبا بود
به روزم با:
به سلامتی خانم ها
هاجر[ ۰۴ اسفند ۱۳۸۷ ]
چشمهاتو ببند و صفحه ی زندگی رو تصور کن با همه ی وسعتش...بعضی صفحه ها رنگی هستن بعضی ها سیاااااااهــــــــــ بعضی ها سفید ،خاکستریِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِـــــــــــــــــــــــــــ بعضی از صفحات مث یه کادر عکاسی از اون صفحه ی بزرگ بیرون میزنن و برجسته میشن ... این تصویر اما از توی همون صفحه ی بزرگی که گفتم برجسته نه ، مث یه مشت داره به طرف صورت آدم میاد ... حس بدیه! زیاد به این عکس نگاه نکنید !!!
سلام و سپاس...عناصر چه چیدمانی دارن تو این تصویر.آفرین!
علیاری[ ۰۳ اسفند ۱۳۸۷ ]
که شاید خرچنگ درونش را هم خفه کرده باشند!!!آقای جعفری!و گاوها درین میان به خود و زندگیشان می بالند!!
حالمان بد نیست غم کم میخوریم...کم که نه هر روز کم کم میخوریم...آب میخواهم سرابم میدهند...عشق میورزم عذابم میدهند...خود نمیدانم کجا رفتم به خواب...از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟...خنجری بر قلب بیمارم زدند...بی گناهی بودم و دارم زدند...دشنه ای نامرد بر پشتم نشست...از غم نامردمی پشتم شکست...سنگ را بستند و سگ آزاد شد...یک شبه بیداد آمد داد شد...عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام...تیشه زد بر ریشه اندیشه ام...عشق اگر اینست مرتد میشوم...خوب اگر اینست من بد میشوم...بس کن ای دل نابسامانی بس است...کافرم دیگر مسلمانی بس است...در میان خلق سردرگم شدم...عاقبت عالوده مردم شدم...بعد از این با بی کسی خو میکنم...هرچه در دل داشتم رو میکنم...نیستم از مردم خنجر بدست...بت پرستم بت پرستم بت پرست...بت پرستم بت پرستی کار ماست...چشم مستی تحفه بازار ماست...درد میبارد چو لب تر میکنم...طالعم شوم است باور میکنم...من که با دریا تلاطم کرده ام...راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟...قفل غم بر درب سلولم مزن...من خودم خوشباورم گولم مزن...من نمیگویم که خاموشم مکن...من نمیگویم فراموشم مکن...من نمیگویم که بامن یار باش...من نمیگویم مرا غم خوار باش...من نمیگویم دگر گفتن بس است...گفتن اما هیچ نشنفتن بس است...روزگارت باد شیرین شاد باش...دست کم یک شب تو هم فرهاد باش...آه در شهر شما یاری نبود...قصه هایم را خریداری نبود...وای رسم شهرتان بیداد بود...شهرتان از خون ما آباد بود...از در و دیوارتان خون می چکد...خون من،فرهاد،مجنون میچکد...خسته ام از قصه های شوم تان...خسته از همدردی مسموم تان...اینهمه خنجر دل کس خون نشد...این همه لیلی کسی مجنون نشد...آسمان خالی شد از فریادتان...بیستون در حسرت فرهادتان...کوه کندن گر نباشد پیشه ام...بویی از فرهاد دارد تیشه ام...عشق از من دور و پایم لنگ بود...قیمتش بسیار و دستم تنگ بود...گر نرفتم هر دو پایم خسته بود...تیشه گر افتاد دستم بسته بود...هیچ کس دست مرا وا کرد؟نه...فکر دست تنگ مارا کرد؟نه...هیچ کس از حال ما پرسید؟نه...هیچ کس اندوه مارا دید؟نه...هیچ کس اشکی برای ما نریخت...هر که با ما بود از ما میگریخت...گاه بر روی زمین زل میزنم...گاه بر حافظ تفعل میزنم...حافظ دیوانه فالم را گرفت...یک غزل آمد که حالم را گرفت...ما ز یاران چشم یاری داشتیم...خود غلط بود آنچه می انگاشتیم(حمید رجایی)
سلام وقتی عکس را دیدم به این فکر افتادم که چه دلخوشکنکی تو زندگی دارند ؟ و چه غصه ی ترقی؟ خنده ی شیرینی بود و شرمی که گفتید هم در ان هست زیبا بود به روزم با: به سلامتی خانم ها
چشمهاتو ببند و صفحه ی زندگی رو تصور کن با همه ی وسعتش...بعضی صفحه ها رنگی هستن بعضی ها سیاااااااهــــــــــ بعضی ها سفید ،خاکستریِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِـــــــــــــــــــــــــــ بعضی از صفحات مث یه کادر عکاسی از اون صفحه ی بزرگ بیرون میزنن و برجسته میشن ... این تصویر اما از توی همون صفحه ی بزرگی که گفتم برجسته نه ، مث یه مشت داره به طرف صورت آدم میاد ... حس بدیه! زیاد به این عکس نگاه نکنید !!! سلام و سپاس...عناصر چه چیدمانی دارن تو این تصویر.آفرین!
که شاید خرچنگ درونش را هم خفه کرده باشند!!!آقای جعفری!و گاوها درین میان به خود و زندگیشان می بالند!!
تا کی خرچنگ درون این دختر بیدار شود؟ گاوها انگار میدانند!
دختران رمه. تنها همین. نه شرم. نه شبنم. و نه افتادگی. عکس خوبی است.
آره دیش ماهواره رو دیدم، تو گاوها رو دیدی چه جوری نگاه می کنند؟! حتما دیدی
عکس واقعگرا ودر عین حال شادیست.حس محیط زندگی کودک به خوبی منتقل می شود.بهتر بود محل عکس را هم ذکر می کردید.
خوشبینی به زندگی . چیزی که احساس می کنم این روز ها بین هنرمندامون نمی بینم. کاری که شما خیلی خوب انجامش میدی/ مرسی
دختران رود گل آلود، دختران هزار ستون شعله، به طاق بلند دود! ...........این شکار لبخندهات حرف نداره.
شرم از چی؟
دیش ماهواره رو گوشه حیاط دیدی؟ حتما دیدی.